فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 18 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

هديه ي آسماني من

دل نوشته ی مادر

                                                فاطمه

در این سکوت زمانه، دل نشانه میگیرد                        

به اشتیاق روی چو ماهت، بهانه می گیرد

بیا به سر منزل چشمم، که روشنی بخشی               

شمیم شرر بار نگاهت،جوانه میگیرد

ز موجهای دل افروز بلند مژگانت                               

بیا که بندبند وجودم، ترانه میگیرد

چو در برم هستی عاشقانه میخوانم                         

ببین که حال و هوا ،دلبرانه میگیرد

شبی میان آسمان، که ماه خوابیدست                     

دلم ز مهر وجودت ،آشیانه میگیرد

منم نهفته میان دو چشم بیتابت                               

قسم به عشق،که نقش جاودانه میگیرد

به خود بناز ،کمی شبیه اطلسی هایی                      

چطور دلم میان دلت خانه میگیرد؟

منم همان غریبه ی خاموش، دختر پاییز                        

که در حضور عشق تو فسانه میگیرد

بگو چه آموختم از حریر چشمانت؟                             

که دم به دم نفسم،عاشقانه میگیرد(افسون)

 

 

بالاخره

یک سال تمام برای فاطمه ام چیزی ننوشتم گلکم فکر نکن فراموش کردم ،نه عزیزم فکر کنم خودت هم بدونی چرا؟ یک سال و یک ماه و چند روز گذشته تا بالاخره تونستم پست جدید بگذارم توی این یک سال اتفاقهای زیادی برای فاطمه افتاده اولی و از همه بهترش اینه که خدا به فاطمه یک داداش داده دومیش اینکه فاطمه امسال دوره ی ارفشو تمام کرد و خیلی اتفاقات کوچیک دیگه به هر حال خدا رو شکر که تونستم برگردم تا لحظات قشنگ زندگی دخترمو ثبت کنم ...
6 ارديبهشت 1392

عکسهای جدید فاطمه خانوم

اینم از عکسهای فرشته کوچولوهای من                این عکسو فاطمه تو حرم امام رضا گرفته همون موقع که با اشک و زاری از خدا یه داداش خواست و خدا هم به دلش نازکش نگاه کرد و خودمون هم خبر نداشتیم که از قبلش خدا ندای دل فاطمه رو شنیده وقتی برگشتیم دکتر گفت یه نی نی کوچولوی یک ماه و نیمه تو دل مامانش اینم عکس عید امسال از دخمل مامان اینم عکس فاطمه جون با داداشش امسال عید سیزده بدر و حسابی خاکی شدن فاطمه و اینم دو تاعکس از آقا پارسای من                   ...
6 ارديبهشت 1392

دیکشنری زبان نی نیا به فارسی فاطمه

پغلا = پرتقال                      کلاغه سر رفت =کلاغه به خونش نرسید بشباق = بشقاب                طیاری = طاهری قوقابه = قورباقه                قاصقد =قاصدک باژ = باز                              پنگوئنگ =پنگوئن هرهری = فرفری               گوشپوک =گوشتکوب ...
5 ارديبهشت 1392

آخرین پست 90

این آخرین پست سال 90 تو وبلاگ فاطمه جونه البته دست مامان ملیکا درد نکنه که یادم انداخت آخرین پستو بگذارم امسال در کل سال بدی نبود یکمی سختی داشت ولی خدا رو شکر سختی هاشم خوب بود من و فاطمه از خدا می خوایم که سال آینده برای همه و به خصوص دوستامون و البته خانوادمون و در نهایت خودمون سال خوب و خوشی باشه . فاطمه دختر گلم خیلی عجله داری که زودتر بزرگ بشی یک سال دیگه هم گذشت و بهار سال 91 که بیاد تو پنجمین بهار زندیگیتو تجربه می کنی از خیلی وقت پیش انتظار بهارو میکشیدی از خدا می خوام سرتاسر زندگیت بهار باشه گلم هر چند تو خودت بهاری ، بهار زندگی من بهاری که خدا به من داد و بابت این بهار شکر، و از خودش می خوام که بهار کوچولوهای زندگی تمام مامان...
28 اسفند 1390

یک گفتگوی جالب

امروز مامانی و فاطمه یه صحبت جالب با هم داشتن: فاطمه : مامان آدما چطوری درست میشن؟ مامان: عزیزم خدا آدما را درست میکنه فاطمه: خوب خدا با چی آدما را میچسبونه؟ مامان : نمی دونم مامان جون فاطمه: خوب حالا بگو مامان: عزیزم من نمی دونم ،هیچکس نمیدونه فاطمه : خوب چرا نمیریم از خدا بپرسیم اصلا هممون بریم پیش خدا  زندگی کنیم مامان: خوب واسه چی بریم اونجا زندگی کنیم مگه اینجا بده؟ فاطمه: نه اما خونه هایی که پیش خدا هست خیلی بزرگن تازه اتاقاشم بزرگه اون آقاهایی که این خونه رو به ما دادن الکی گفتن اتاقاش بزرگه آخه مامانی توی اتاق من که جای کانتتوترو چادرم و تمام اسباب بازیهام نمیشه تازه خونه هایی که پیش خداست مث...
7 اسفند 1390

گردش روز جمعه ی فاطمه

من و مامانو با بابام و مادر جون و آقاجونو وهمه رفتیم کنار یه دونه رودخونه که خیلی خیلی بهم خوش گذشت اونقدر آب بازی کردم که نگو تازه یک دفعش هم کامل افتادم داخل آب جای شما خالی اونقدر آب رودخونه سرد بود که پاهای مامانم از سرمای آب ورم کرده بود تازه آتیش هم درست کردیم و یه غذای خوشمزه روش پختیم تاس کباب آتیشی وای همش به مامان میگم دوباره بریم از همون غذاها اونجا بخوریم بعدش هم بریم از باغبون همونجا زردآلو و گوجه سبز بخریم و بخوریم وای ی ی ی ی ی اینم عکس خودم اینم عکس کامل رودخونه ببینید چگد گشنگه مامانم همش میگه جای برکیه ...
30 بهمن 1390

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک

عزیز دلم ، دختر گلم خیلی دیر شده که بخوام از تولدت بنویسم ولی منو ببخش به خاطر مسائلی نتونسته بودم که از تولدت بگم ،میوه ی دلم اینو بدون که تا ابد دوستت خواهم داشت و هر روز صبح که چشمای قشنگتو باز می کنی شاکر خداوند هستم به خاطر وجودت هر روز در کنار تو بودن برای من تولدی دوباره است ( تو الان کنارم نشستی و می گی براش بنویس دلم برات تنگ میشه ) اینم چند تا عکس از جشن تولد چهار سالگی تو: این گوشه ای از تزیینات تولد گل دخترم اینم کیک تولد فاطمه جون عزیز دل مامان و بابا در حال فوت کردن شمعهای کیک تولدش اینم دختر خوش خنده ی من                 &...
26 بهمن 1390

نقاشیهای فاطمه جون

فاطمه خانم عزیز دل مامانش نقاشی کشیدنو تقریبا از سن دو سال و نیمگی شروع کرد البته نقاشیهای با معنی رو یعنی میشد فهمید که چی کشیده اما قبلش فقط نقاشیهای تخیلی که همش فقط خط بود برامون می کشید من اینجا دو نمونه از نقاشیهاشو میگذارم البته خیلی دیر به این فکر افتادم و یکسری از نقاشیهاشو دیگه ندارم ولی در آینده سعی میکنم بیشتر نقاشیهاشو حفظ کنم. این نقاشیو تو سن 4 سالگی کشیده و این یکی شجره نامه ی فاطمه اس که با کمک مامان کشیده البته یکمی روشن اسکن شده و زیاد واضح نیست فقط خودشو یه جوری کشیده که کاملا مشخص باشه این نقاشیو تو سن 4 سال و 2 ماهگی کشیده ...
11 بهمن 1390

عکسهای بامزه ی فاطمه جون

فاطمه ی من اینجا فقط یک نوزاده دو یا سه ماهه بود فاطمه بانوی من اینجا 5 ماهش بود اولین بهار زندگیشو تجربه میکرد باباش اینجا یه خونه از مای بی بی های فاطمه براش ساخته بود " فاطمه بابا برو حالشو ببر" اینجا حافظیه شیرازه و این هم یه گل ناز که کنار گلهای دیگه یه زیبایی دیگه ای داره ...
8 بهمن 1390